تبلیغات
باران فرهنگ - لطفا ننویسید
یکشنبه 27 اسفند 1391

لطفا ننویسید

   نوشته شده توسط: عبدالرضا مدرس زاده    

لطفا ننویسید

به تازگی كتابی نفیس در باب گردشگری و ... شناسی به دستم رسید كه مقدمه و متن آن را رییس اداره ای كه مسوول نشر كتاب بوده است نوشته است چیزی كه در این سالها جاافتاده است كه مسوولان اجراییقلم به دست بگیرند و اظهار فضل كنند و خودی نشان بدهند.

برای آگاهی از عمق فاجعه چنین نگارش هایی به برخی جمله های این مقدمه فاضلانه و ادیبانه توجه فرمایید:

- این شهر قدمتی به بلندای افتخار نگهداری زیباترین ابنیه و آثار تاریخی را در بر دارد

ارتباط قدمت با بلندا و افتخار در بر داشتن

-همچون شمعی بر بام تاریخ آرام آرام می سوزد تا شعله فروزان فرهنگ و تمدن نورافشانی كند

شمع بر بام كه زود خاموش می شود - شعله نورافشانی كند

-صدای باشكوه تاریخ از بطن آن به گوش می رسد

با توجه به معنی بطن(شكم) روشن است چه صدایی است!

- ما كه سنگ نوشته یا قطعه خشتی خام را از دل آوارها خارج و در موزه ها قرار می دهیم پسندیده نیست به آثار گذشتگان بی توجه باشیم

موزه داری با بی توجهی به گذشتگان مغایرت دارد

- به گونه ای اسطوره ای در باور دلهاانقلاب می كند

در باور دلها انقلاب كردن بدیع است

- شهر با تقدیم صدها لاله گلگون

لاله مانند گل

 

این نمونه ها نشان می دهد:

1- برخی مسوولان به هرقیمت می خواهند خود را میان اهل فضل جای بدهند(بی فراهم كردن اسباب آن)

2- با آن كه امضای آنها پای چنین متونی برای شهرت و خاصیت كافی است باز هم از متخصص  و اهل قلم یاری نمی گیرند.

3- وقتی مهندس مكانیك مسوول روابط عمومی و امور فرهنگی جایی باشد نتیجه ای بهتر از این سراغ دارید؟

4- كسانی كه بی خاصیتی رشته ادبیات فارسی و بیهودگی تخصص نگارش را مدام با سركوفت و سرزنش مطرح می كنند برای این آشفتگی قلمی پاسخی دارند؟

5- جای افسوس است كه كتابی با صرف میلیون ها تومان فراهم شود اما متنی درخور و شایسته آن در میان نباشد و ارزش فرهنگی كار تباه شود.

6- باور كنید چیزی از كسی كم نمی شود اگر مدتی دوره آیین نگارش را بگذراند و با تمرین و ممارست آرام آرام قلم بزند تا روزی به جایی برسد.

7- ممكن است كسانی بگویند با این اغلاط آسمان به زمین نمی آید البته چنین است اما صدای خنده تمسخرآمیز آیندگان از  زمین به‌آسمان خواهد رفت!

8- در مثل مناقشه نیست و این لطیفه را به حساب سخن آخر سال بگذارید: جانداری در پوست شیر رفت و همه از هیبت او ترس بردند پیش خود گفت حال كه چنین است نعره ای هم برآورم چون نعره برآورد و همه صدا را شناختند با چوب به جانش افتادند.

ما برخی مسوولان اجرایی را به سرپرست و بزرگتر خود بودن قبول داریم به همین اندازه كفایت كنند و "لطفا چیزی ننویسند" تا به قول سعدی"خاموش و هنر نمای " باشند.


پنجشنبه 9 خرداد 1392 07:50 ب.ظ
متاسفانه این اتفاق در بسیاری ازجایگاه ها ی فرهنگی-هنری-اجرایی....مشاهده شده. کاش این میخانه را ساقی صاحب نظری بود....
سلام
پنجشنبه 1 فروردین 1392 06:27 ب.ظ
آفرین عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر